تبليغاتX
یک شاخه اردیبهشت
پنجشنبه 14 آبان1388
هوای چشمانت....

امشب هوای دلم بی بهانه ابریست در زلال چشمانت ....بی هوا از تو می گوید قصه گوی شب های پاییز...خودم هم نمیدانم حس ام به تو دوست داشتن است یا شوقی کودکانه ....اما کاش دوست داشتن نباشد  کاش حتی شوقی کودکانه هم نباشد ...پس چرا برای دیدنت قلبم تند تند میزند گاهی اشتیاقم از چشمانم هم میشود خواند وگاهی اضطراب...خودم هم نمیدانم دیدنت را می خواهم یانه ...کاش میتوانستم محکم بگویم نه و روی حرفم بایستم و اخم و ناز های تو دلم را نلرزاند کاش اینقدر دوست داشتنی نبودی ...کاش زنگ صدایت دلم را نمی لرزاند....وباز هم ای کاش ....به دلم سپرده ام تا می تواند پی بهانه بگردد و باز هم کاش که بتواند و محکم بگوید که دوستت ندارد با بهانه یی محکم ....آخر کدام حرف از عشق تو را می توان پی بهانه بود؟ ...کدام سطر از مهربانی ها ولبخند هایت را می توان ایراد گرفت!! ....با کدام غزلت عاشق نشوم ؟؟؟تمام اینها را گفتم که بگویم بهانه یی در کار نیست می ترسم از اینکه دوستت داشته باشم ولی در اینکه دوستت دارم تردید نداشته باش...

نوشته شده توسط مریم در 23:17 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 12 آبان1388
و امشب چشم های تو نیلوفریست....

عشق بود و دل من داشت عبادت میکرد !!

و خود عشق به این عشق حسادت میکرد !! 

( کولی امروز کف دست مرا دید و نوشت

یک نفر داشت به چشمان من عادت میکرد)...

   فرقی نمیکند 

    بگویم و بدانی 

      یا نگویم و بدانی  

ف....فا-

       فاصله      

             دورت نمیکند           

در خوبترین جای جهان جا داری

        جایی که دست هیچ کسی به تو نمیرسد

دلم!!!

نوشته شده توسط مریم در 11:47 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 7 آبان1388
میلادتان مبارک آقا ...امام رضا(ع)

نقاره ها ز اوج مناره وزيده اند


مردم صداي آمدنت را شنيده اند


زيباتر از هميشه شده آستان تو


آقا! چقدر ريسه برايت کشيده اند

نوشته شده توسط مریم در 20:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 23 مهر1388
کاش جراتش را داشته باشم که بگویم دوستت دارم....

شاید شنیدنت از دیدنت شیرین تراست که اینگونه مرا به خود مشغول میکند ...شاید که نه مطمئنم که این اولین بار است که از تو می نویسم از تو که هنوز رنگ چشمانت یادم نیست یادم نیست رنگ کراواتت با کت شلورات هماهنگ میزد یانه ...دیروز باور کردم صدای خنده هایت می تواند مرا از اوج خواب آلودگی پایین بیاورد و در آغوش گل های لادن تازه روییده بی اندازد ...تو نیز باور کن رنگ صدایت را دوست دارم و انگار کسی مرا وامیدارد که ساعت ها بنشینم و تو هی از خودت بگویی و از مهمانی پریشب و دوستت که دیشب خانه ی آنها بودی خوش گذشته بود و من فقط غرق نفس هایت باشم کاش جراتش را داشتم که وقتی گفتی دوستم داشته باش با تمام وجود بگویم که مگر میشود  اینگونه بی تابی های تو را دید و عاشق نشد مگر میشود تو ساعت ها از عشقت برایم بگویی من عین خیالم نباشد ...باخودت چه فکر کرده یی که گمان میکنی من می توانم دوستت نداشته باشم ... انگار شماره تو است که روی ال سی دی موبالیلم دارم خودنمایی میکند ...بروم تا قطع نشده  صدایت را بشنوم ...کاش زودتر جراتش را پیدا کنم که در گرمی دستانت آنها بفشارم ومن هم در جواب دوستت دارم هایت بگویم که دوستت دارم...

نوشته شده توسط مریم در 12:50 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 13 مهر1388
نانوا هم جوش شيرين مي زند بيچاره فرهاد !

 

سلام...

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

                     كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند

با اينهمه اگر عمري باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

                     كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد

                                       ونه اين دل ناماندگار بي درمان

تا يادم نرفته برايت بنويسم

حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود

ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل

            حتي هر وهله

                     گاهي هر ازگاهي

                          ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بدون حرفي از ابهام

دوباره برايت مي نويسم

                     حال همه ما خوب است

                                              اما تو باور نكن./

نوشته شده توسط مریم در 12:20 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 29 شهریور1388

عید است و دلم خانه ویرانه بیا

این خانه تکاندیم ز بیگانه ، بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

یک روزه به مهمانی این خانه بیا

 

نوشته شده توسط مریم در 12:43 | | لینک به این مطلب
شنبه 14 شهریور1388
یا کریم آل طاها
 
از طلعت مجتبى جهان روشن شد
وز عطر خوشش كون‏ و مكان گلشن شد
در چهره‏ ى او نور محمد پيدا
گوئى زدمش روح دگر بر تن شد
 

 

نوشته شده توسط مریم در 0:0 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 3 شهریور1388

این روزها درنگ جایزنیست...درنگ که حتی عجله باید کرد...اینجا دیگر شیاطین دربندندو عجله نمی تواند کار شیطان باشد .....برخیز و آماده باش برای سفری بر سفره الهی جایی که امنیت و آرامش یکساله ات را خواهی یافت...برخیز و در این فکرباطل نباش که زمان برای رسیدنت همیشه هست باید در راه رسیدن پاک و منزه شویم برای یک مهمانی بزرگ در خانه ی عزیزی بی همتا....آماده باش که باید تمام حواسمان را برای فیضی بزرگ یکجا کنیم و با حتم بگویم باید فقط در او خیره شد و با او پیوند خورد تا شاید قطره یی از بودنش با ما شود تا شاید اندکی خدایی شویم ....اندکی از جنس یا لطیف...

یالطیف 

نوشته شده توسط مریم در 12:11 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 13 مرداد1388
در کنار تو ...

نه ، شاعر نیستم
اما نگاه تو
به جزر و مدّ و طوفان می كشد
گاهی
تمام واژه هایم را...


[ اگر آتش پرستان
باخبر بودند از گرمای سوزان نگاه تو...! ]

نه ، مجنون نیستم
اما پریشان می كند
حتی نسیمی
گیسوی در رهگذار بی پناهی ها رهایم را...

[ مگر دیوانه باشد آدمی
خود را به دست عقل بسپارد! ]

نه ، عاشق نیستم
اما جنون و شعر
دست از این سر شوریده
هرگز
بر نمی دارند
و خالی می كند یك حس مبهم
زیر پایم را...

[ شراری
می تواند دخمه ای خاموش را
مانند یك آتشكده
سوزان و بی پایان
برافروزد! ]

نوشته شده توسط مریم در 15:3 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 23 تیر1388
هر روز که میگذرد عشق را در نگاهت بیشتر می فهمم

معناي زنده بودن من,با تو بودن است
نزديك,دور
سير,گرسنه
رها ,اسير
دلتنگ,شاد
آن لحظه اي كه بي تو سرآيد مرا مباد
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازي تو,در كنار تو
مفهوم زندگي است
معناي عشق نيز
در سرنوشت من
با تو ,هميشه باتو ,براي تو ,زيستن...

 

نوشته شده توسط مریم در 0:43 | | لینک به این مطلب